می گن...
ادامه مطلب
چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه وقتی هفت روز هفته به انتظار برود؟
مهم این است که لحظه ها می روند و تو نمی آیی؟...
دختر بودن يعنی کله قند و لی لی لی .........
دختر
بودن يعنی اين چايی چی شد؟دختر
بودن يعنی الگوی خياطی وسط مجله های در پيتدختر
بودن يعنی همونی باش که مامان و خاله و عمه ات هستندختر
بودن يعنی چرا خونه اينقدر کثيفه؟دختر
بودن يعنی دخترو چه به رانندگی؟دختر
بودن يعنی فيلم مورد علاقه ات رو ول کنی پاشی چايی بريزیدختر
بودن يعنی نخواستن و خواسته شدندختر
بودن يعنی حق هر چيزی رو وقتی داری که تو عقدنامه ات نوشته شده باشهدختر
بودن يعنی ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم؟دختر
بودن يعنی به به خانوم خوشگله........هزار ماشااللهدختر
بودن يعنی برو تو دم در واينستادختر
بودن يعنی لباست چهارمترونيم پارچه ببره که آقايون به گناه نيفتندختر
بودن يعنی خوب به سلامتی ليسانس هم گرفتی ديگه بايد شوهرت بديمدختر
بودن يعنی کجا داری ميری؟دختر
بودن يعنی تو نميخواد بری اونجا من خودم ميرمدختر
بودن يعنی کی بود بهت زنگ زد؟ با کی حرف ميزدی؟دختر
بودن يعنی خيلی خودسر شدیدختر
بودن يعنی آجازه گرفتن واسه هر چی. حتی نفس کشيدندختر
بودن يعنی ..........مادر من غم هاست
مهر و گهواره ی من ماتم هاست
قاصدک دریابم!
روح من عصیان زده و طوفانیست.آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم.
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست.افق تیره اونا پیداست...
قاصدک
حال گریزش دارم. می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست.پستی و مستی وبد مستی نیست.
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست.شاید آن نیز فقط یک رویاست!!! .
بیا با من به شهر عشق رو کن .خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم.اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من
سلام ای غم.سلام ای آشنای مهربان دل پر پرواز وا کن چون به سوی لانه اش با من
در این دنیای وان افسای حسرتزای بی فردا.خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مگر دیگر سمندر درون آتش نمیسوزد؟توگرمم کن به افسون گرمی اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سر مستان
تو پیمان بشکنی.نشکستن پیمانه اش با من...
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان وگو که او را دوست مدارم
ولی افسوس ز ابر تیره برخی جست و قاصد را میان راه بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا دیگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!